close
تبلیغات در اینترنت
منزل به منزل تا کربلا (از مكه تا كربلا)

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

منزل به منزل تا کربلا (از مكه تا كربلا)

منزل به منزل تا کربلا

 

امام حسین عليه‏ السلام در طى مسير مكه تا كربلا بيست منزل (و به قول بعضى، بيشتر) را پشت سر گذاردند و در اين منزلها ملاقاتهاى در خور توجهى داشتند كه ما به نقل آنها مى‏پردازيم (1): 
 

1 - الابطح (2) 

«ابطح» بين مكه و منى قرار گرفته و در حقيقت مسيل است و آبهايى است كه از منى جريان پيدا مى‏كند از اين مسير مى‏گذرد كه آغاز آن از محدوده منى و پايان آن مقبره معلى است كه قبرستان حجون نام دارد. 
امام حسين عليه‏السلام در اين منزل با يزيد بن ثبيط بصرى كه شرح او گذشت ، ملاقات كرد (3). 
 

2 - التنعيم (4) 

امام عليه‏السلام چون به «تنعيم» رسيد، در آنجا قافله‏اى را مشاهده نمود كه از يمن مى‏آمدند، پس از اهل آن قافله شترانى را براى اثاثيه خود و يارانش اجاره نمود و به آنها گفت: هر كسى مى‏خواهد با ما همراه شود، ما كرايه او را پرداخت نموده و صحبت او را نيكو خواهيم داشت، و كسى كه قصد دارد در اثناى راه از ما جدا شود ما كرايه او را به اندازاى كه طى طريق نموده، خواهيم داد؛ پس گروهى با امام همسفر شدند و گروه ديگرى جدا گرديده و به راه خود ادامه دادند (5)
 

3 - الصفاح (6) 

كاروان كربلا به حركت خود ادامه داد تا به «صفاح» رسيد و در آنجا فرزدق شاعر (7) به ملاقات امام شتافت و عرض كرد: هر چه از خدا مى‏خواهيد، خداوند به شما عطا كند. امام حسين عليه‏السلام رو به او كرده گفت: براى من از مردم عراق صحبت كن. 
فرزدق گفت: از مرد آگاهى سؤال فرمودى، دلهاى مردم با شماست و شمشيرهاى آنان با بنى اميه! و قضا از آسمان فرود آيد و هر چه خدا خواهد همان شود. 
امام عليه‏السلام فرمود: راست گفتى، كارها همه با خداست و هر روز او را مشيتى است، اگر قضاى الهى بر وفق مراد باشد، ما او را بر نعمتهايش سپاس گزاريم و براى اداى شكر از او توفيق خواهيم ؛ و اگر قضاى الهى ميان ماو آرزوهايمان جدايى افكند، عمل كسى كه خالصانه و سرچشمه آن تقواى الهى باشد، در نزد خدا فراموش نمى شود (8). 
 

4 - وادى العقيق 

امام عليه‏السلام روز شنبه - دوازدهم ذيحجه - به «وادى عقيق» (9) رسيدند. در اين منزل، عون و محمد فرزندان عبدالله بن جعفر طيار به خدمت امام رسيدند و با خود نامه‏اى از پدرشان براى امام آورده بودند كه در آن درخواست شده بود كه حضرت از رفتن به كوفه منصرف شده و به مكه بازگردد، و همزمان با نوشتن نامه، عبدالله بن جعفر نزد عمرو بن سعيد - حاكم مكه - رفت و براى امام حسين عليه‏السلام امان گرفت و آن را به همراه نامه‏اى توسط برادر عمرو بن سعيد به خدمت امام عليه‏السلام فرستاد و خود عبدالله نيز آمد و امام حسين عليه‏السلام را در «ذات عرق» ملاقات نمود و امان نامه را براى امام قرائت كرد. 
امام عليه‏السلام از مراجعت به مكه امتناع ورزيده و فرمود: رسول خدا را در خواب ديدم كه مرا فرمان داد تا به حركت خود ادامه دهم و من چيزى را كه رسول خدا فرمان داده است، انجام خواهم داد. 
امام، جواب نامه عمرو بن سعيد را نوشته و عبدالله بن جعفر به همراه يحيى بن سعيد از امام جدا گرديده در حالى كه دو فرزند عبدالله نزد امام عليه‏السلام ماندند، و به فرزندان خود سفارش كرد تا در ملازمت امام باشند ولى خود عذر خواهى نموده و باز گشت (10). 
 

5 - وادى الصفراء(11) 

ورود امام حسين عليه‏السلام در اين منزل مصادف با روز يكشنبه سيزدهم ذيحجه است. در «حدائق الوردية» گفته است كه: آبهاى «وادى صفراء» بسوى «ينبع» جارى مى‏شود، و اين وادى متعلق به قبائل جهينه و الانصار و بنى فهر و نهد است (12). 
مجمع بن زياد و عباد بن مهاجر در منازل «جهينه» در اطراف مدينه بودند، و چون امام حسين عليه‏السلام از مكه خارج گرديد و به اين منزل رسيد، مجمع و عباد امام عليه‏السلام را در اين منزل ملاقات نمودند و ملازم آن حضرت شده و به دنبال آن حضرت به كربلا آمده و به شرف شهادت نايل آمدند (13). 
 

6 - ذات عرق (14) 

روز دوشنبه چهاردهم ذيحجه امام حسين عليه‏السلام وارد «ذات عرق» شدند و با مردى از قبيله بنى اسد به نام بشر بن غالب ملاقات فرمود و از مردم كوفه سؤال نمود و او پاسخ داد: دلها با شما و شمشيرها با بنى اميه است! امام عليه‏السلام فرمود: راست گفتى اى برادر اسدى (15). 
رياشى از راوى اين حديث نقل مى‏كند: من حج بجاى آوردم، پس همراهان خود را رها كرده و به تنهايى به راه خود ادامه دادم، در بين راه ناگهان چشمم به چاردها و خيمه هايى افتاد، به طرف آنها رفتم و چون نزديك شدم سؤال كردم: اين خيمه‏ها از كيست ؟ گفتند: از حسين عليه‏السلام. 
گفتم: فرزند على و زهرا عليها السلام ؟! گفتند: آرى. 
از خيمه آن حضرت سؤال كردم، آن را به من نشان دادند و من به جانب آن خيمه رفتم، امام حسين عليه‏السلام را مشاهده كردم كه بر درب خيمه تكيه نموده در حالى كه نوشته‏اى قرائت مى‏كرد، سلام كردم، امام پاسخ داد، گفتم: يا بن رسول الله! پدر و مادرم بفدايت، چه امرى باعث شده كه در اين سرزمين خشك فرود آمدى ؟ 
فرمود: من از بيم اين جماعت (بنى اميه) در اين مكان منزل نمودم، و اينها نامه‏هاى مردم كوفه است، ولى همين صاحبان نامه‏ها مرا خواهند كشت، و چون چنين كنند هر فعل حرام و نكوهيده‏اى را بدون بيم از عذاب الهى انجام دهند و در اين حال خدا كسى را بسوى آنها خواهد فرستاد و آنها را از دم تيغ خواهد گذرانيد و به خاك مذلت خواهد نشاند بطورى كه ذليلتر از قوم امه (16) شوند (17). 
 

7 - الحاجر من بطن الرمة (18) 

روز پانزدهم ماه ذيحجه كه مصادف با روز سه شنبه بود، امام به «حاجر بطن الرمة» رسيد (19) . در اين منزل، امام عليه‏السلام قيس بن مسهر صيداوى - و بعضى گفته‏اند كه برادر رضاعى خود عبدالله بن يقطر - را بسوى اهل كوفه فرستاد در حالى كه ظاهرا" خبر شهادت مسلم بن عقيل (رحمة الله عليه) به او نرسيده بود. مضمون نامه اين بود: 
«بسم الله الرحمن الرحيم از حسين بن على بسوى برادرانش از مؤمنين و مسلمين، سلام عليكم، من خداى يكتا را حمد مى‏كنم، اما بعد، نامه مسلم بن عقيل به من رسيد و او به من خبر داده از حسن رأى و تصميم اشراف و اهل مشورت شما بر يارى كردن ما و طلب حق ما، و من از خداى متعال مسئلت مى‏كنم كه در حق ما احسان نموده و شما را اجرى بزرگ عطا فرمايد: من روز سه شنبه هشتم ذيحجه (روز ترويه) از مكه بيرون آمدم. وقتى فرستاده من نزد شما رسيد در كار خود شتاب كنيد و هر چه لازمه كار است تدارك كنيد كه در همين روزها من خواهم رسيد انشاء الله، و السلام عليكم و رحمة الله» (20). 
 

ماجراى قيس بن مسهر صيداوى 

امام عليه‏السلام نامه را به مرد شجاعى به نام قيس بن مسهر صيداوى (21) سپرد، و او نامه را گرفته و با شتاب ركاب مى‏زد تا به قادسيه رسيد، گروهى از مزدوران ابن زياد (كه هر كسى به عراق وارد يا خارج مى‏شد تفتيش و بازرسى بدنى مى‏كردند) راه بر او گرفته تا او را تفتيش كنند، او بناچار نامه امام را پاره نمود تا از مضمون آن آگاه نشوند.
مزدوران، قيس بن مسهر و قطعه‏هاى نامه را نزد عبيدالله بن زياد فرستادند، عبيدالله از او پرسيد: تو كيستى ؟ 
پاسخ داد: مردى از شيعيان امير المؤمنين حسين بن على عليه‏السلام. 
عبيد الله گفت: نامه‏اى را كه با تو بود چرا پاره نمودى ؟ قيس پاسخ داد: براى اينكه تو از مضمونش آگاه نشوى! عبيدالله گفت: نامه را چه كسى فرستاده و نزد چه كسانى مى‏بردى ؟ قيس گفت: نامه از حسين عليه‏السلام بسوى گروهى از اهل كوفه بود كه من اسامى آنها را نمى شناسم. 
عبيدالله خشمگين شد و فرياد زد: بخدا سوگند تو را هرگز رها نكنم مگر اينكه اسامى آن افرادى را كه حسين براي آنها نامه فرستاده است بگويى، و يا اينكه بر منبر بالا رفته و حسين و پدر و برادرش را سب كنى! در اين صورت تو را رها مى‏كنم و الا تو را از دم تيغ خواهم گذراند! قيس در پاسخ گفت: چون آن گروه را نمى شناسم، پيشنهاد دوم تو را انجام خواهم داد! 
عبيدالله با اين گمان كه او از مرگ مى‏هراسد، قبول كرد و دستور داد مردم كوفه در مسجد اعظم آن شهر گرد آيند تا سخنان قيس بن مسهر فرستاه امام عليه‏السلام را در مدح بنى اميه بشنوند. 
در اين هنگام قيس بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهي ، درود بر رسول گرامى و رحمت بسيار بر على و فرزندانش فرستاد، سپس بر عبيدالله و پدرش و سردمداران حكومت از كوچك و بزرگ لعنت فرستاد و با صداى بلند گفت: اى مردم! حسين بن على بهترين خلق خدا و فرزند فاطمه دختر رسول خداست، و من فرستاده او بسوى شما هستم، من در يكى از منازل بين راه از او جدا شده و نزد شما آمدم تا پيام او را برسانم، به نداى او لبيك گوئيد.
مأمورين ابن زياد كه شاهد ماجرا بودند، جريان را به عبيدالله گزارش كردند و او كه كاملا در نقشه خود شكست خورده بود و خشم سراپايش را گرفته بود فرياد زد كه او را به بالاى قصر دارالاماره برده و به زيرش افكنند، مأمورين او اينچنين كردند و قيس را به شهادت رسانده استخوانهاى او را در هم شكستند. 
چون خبر شهادت قيس به امام عليه‏السلام رسيد بسيار محزون گرديد و در حالى كه اشك از ديدگانش جارى بود مى‏گفت:«بار خدايا براى ما و شيعيان ما جايگاهى والا در نزد خود قرار ده، و ما و شيعيان ما را در جوار رحمت خود مستقر فرما كه تو بر انجام هر كارى قادرى» (22)(23). 
 

8 - فيد 

روز چهارشنبه شانزدهم ذيحجه امام به منزل «فيد» رسيدند، و اين منزل قريه‏اى است در مسير مكه و كوفه كه راه در آنجا نصف مى‏شود، و در «فيد» قلعه‏اى است كه داراى حصار است و حاجيان در اين منزل مازاد آذوقه و اثاثيه خود را مى‏گذارند تا هنگام مراجعت از مكه بر گيرند. مردم «فيد» علوفه مركبهاى حجاج را در طول سال ذخيره كرده و در موسم حج، به ايشان مى‏فروختند (24). 
 

9 - الاجفر (25) 

امام عليه‏السلام روز پنجشنبه هفدهم ذيحجه به اين منزل رسيدند(26) ، و در آنجا عبدالله بن مطيع عدوى را ملاقات كرد كه پيش از امام در آنجا فرود آمده بود، و هنگامى كه حسين عليه‏السلام را ديد نزد آن حضرت آمد و گفت: پدر و مادرم فدايت باد اى پسر رسول خدا، چه باعث شده كه بدين جا آمده‏اى ؟! 
امام حسين عليه‏السلام فرمود: پس از مرگ معاويه، مردم عراق به من نامه نوشتند و مرا دعوت نمودند. 
عبدالله بن مطيع به حضرت گفت: تو را بخدا قسم اى پسر پيامبر، مگذار تا حرمت اسلام از ميان برود، تو را سوگند مى‏دهم كه پاس حرمت قريش و عرب را بدار، بخدا قسم اگر اين حكومت را كه در دست بنى اميه است، طلب كنى، تو را خواهند كشت و پس از تو از هيچكس بيم ندارند، بخدا سوگند كه اين حرمت اسلام و عرب است كه شكسته مى‏شود، پس چنين مكن و به كوفه مرو و خود را در دسترس بنى اميه مگذار! ولى امام حسين عليه‏السلام پيشنهاد او را نپذيرفت(27) 
 

10 - خزيميه(28)

امام حسين عليه‏السلام روز جمعه هجدهم ماه ذيحجه بر اين مكان نزول اجلال فرمود و يك شبانه روز در اين منزل توقف نمود، صبح زينب مكرمه عليها السلام به نزد او آمد و گفت: اى براد! آيا به شما بگويم كه شب گذشته چه شنيدم ؟! گفت: در نيمه‏هاى شب از خيمه‏ها بيرون رفتم، شنيدم هاتفى مى‏گفت:
الا يا عين فاحتفلى بجهد 
و من يبكى على الشهداء بعدى 
على قوم تسوقهم المنايا 
بمقدار الى انجاز وعد(292).(30)
حسين عليه‏السلام فرمود: اى خواهر! هر چه را كه پروردگار مقدر فرموده است، همان خواهد شد(31)
 

11 - شقوق(32) 

ورود امام عليه‏السلام در اين منزل مصادف با روز يكشنبه بيستم ذيحجه بوده است، زيرا آن حضرت در منزل «خزيمه» نيز يك شبانه روز اقامت داشتند(33). 
در اين منزل، امام حسين عليه‏السلام مردى را ديد كه از جانب كوفه مى‏آيد و امام از او درباره مردم كوفه سؤال نمود، و او وضعيت مردم را بازگو كرد. 
امام فرمود: امر، دست خداى متعال است، هر چه خواهد انجام مى‏دهد و پرودگار ما هر روز اراده‏اى دارد، اگر قضاى الهى بر ما نازل شد، ما خدا را بر نعمتهايش حمد كرده و از براى شكرش استعانت مى‏طلبيم و اگر قضاى الهى ميان ما و آرزوهايمان فاصله انداخت، كسى كه نيت او خالص است و بر پايه حق استوار، از رحمت او بدور نباشد. پس اين اشعار را انشاد فرمود: 
فان تكن الدنيا تعد نفيسة 
فدار ثواب الله اعلى و انبل 
و ان تكن الاموال للترك جمعها 
فما بال متروك به الحر يبخل 
و ان تكن الارزاق قسما مقدار 
فقلة حرص المرء فى الكسب اجمل 
و ان تكن الابدان للموت انشئت 
فقتل امرى‏ء بالسيف فى الله افصل 
عليكم سلام الله يا آل احمد 
فانى ارانى عنكم سوف ارحل(34).(35) 
در تاريخ ابن عثم كوفى آمده است كه: فرزدق در اين منزل با امام حسين عليه‏السلام نيز ملاقات كرده است، و ما در صفحات قبل جريان ملاقات او را با امام در منزل «صفاح» نقل كرديم، ولى سيد ابن طاوس نقل كرده است كه امام عليه‏السلام اين اشعار را در پاسخ سؤال فرزدق فرمود، و فرزدق گفت: چگونه بسوى كوفه مى‏روى و نسبت به مردم آن اميد بسته‏اى در حالى كه همينها بودند كه مسلم بن عقيل پسر عموى شما را كشتند؟! 
امام حسين عليه‏السلام اشكش جارى شد و فرمود: رحمت خداى بر مسلم باد، مسلم بسوى رحمت و بهشت و رضوان خدا رفت و آنچه بر عهده او بود انجام داد، و آنچه بر عهده ماست، باقى است. سپس اشعار فوق را بجز بيت آخر نقل كرده است(36). 
 

12 - زرود

روز دوشنبه بيست و يكم ذيحجه بود كه قافله امام حسين عليه‏السلام به «زرود»(37) رسيد(38)، و در آنجا مقدارى توقف كرد. 
 

ملاقات با زهير بن قين 

در نزديكى اردوى امام، زهير بن قين بجلي فرود آمده بود، و او از هواداران عثمان بشمار مى‏رفت و در آن سال مراسم حج را بجاى آورده و به كوفه باز مى‏گشت(39). 
جماعتى از قبيله بنى فزاره و بجيله نقل كرده‏اند كه: ما با زهير بن قين از مكه باز مى‏گشتيم و در راه همراه با حسين عليه السلام و همراهانش طى طريق مى‏كرديم، چون حسين عليه السلام در محلى فرود مى‏آمد، ما در جاى ديگرى فرمود مى‏آمديم! ولى در بعضى از منازل امام عليه السلام در محلى فرود آمد كه ما هم بناچار در همانجا فرود آمديم. در منزل «زرود» بود كه با زهير نشسته و غذا مى‏خورديم كه ناگهان فرستاده حسين عليه‏السلام بر ما وارد شد و سلام كرد و گفت: اى زهير بن قين! مرا ابا عبدالله حسين بسوى تو فرستاده كه او را ملاقات كنى. 
ما همه دست از عذا كشيده و سكوت كرديم، همسر زهير - كه ديلم(40) مرو بود - گفت: سبحان الله! فرزند پيامبر تو را فراخوانده و كسى را به دنبالت فرستاده و تو از رفتن خوددارى مى‏كنى ؟! چه مى‏شود اگر نزد او رفته و سخن او را بشنوى! 
زهير از جاى برخاست و بسوى امام رفت، طولى نكشيد كه مراجعت نمود در حالى كه چهره‏اش مى‏درخشيد و مسرور بود، فرمان داد تا خيمه را برچيده و بارها و لوازم را برداشته و در جوار اردوى امام عليه السلام خيمه زدنند، و بعد به همسرش گفت: تو را طلاق دادم زيرا دوست ندارم از من جز خوبى به تو برسد، من تصيميم گرفته‏ام كه در مصاحبت حسين عليه‏السلام باشم و جانم را فداى او كنم. سپس همسر خود را با مقدارى آذوقه و مال با چند تن از عموزاده هايش همراه كرد تا او را به مقصد برسانند، همسر زهير برخاست و گريست و با او وداع كرد و گفت: خدا يار و مددكار تو باشد، و براى تو اين سفر را به خير كند و در روز واپسين اين از خود گذشتگى مرا به جد حسين عليه السلام ياد آور باش.(41) 
زهير بعد از واداع با همسرش به همراهان خو گفت: هر كسى از شما دوست دارد، با من بيايد، والا اين آخرين ديدار ماست! و بعد، حديثى را براى همراهان خود نقل كرد كه: ما در «بنجر»(42) جنگ مى‏كرديم و خداوند ما را پيروز كرد و غنائمى را بدست آورديم. سلمان باهلى(43) و به ما گفت: زمانى كه محضر سيد شباب آل محمد عليه‏السلام را درك كرديد به جنگ نمودن در كنار او و يارى نمودن او و غنائمى كه در اين مسير نصيب شما خواهد شد، بيشتر شاد باشيد! من هم اكنون شما را به خدا مى‏سپارم. 
ابراهيم بن سعيد كه از همراهان زهير در سفر حج بوده است روايت كرده كه: هنگامى كه زهير نزد امام حسين عليه‏السلام رفت، امام به او گفت كه: من در كربلا كشته خواهم شد و سرم راز زحر بن قيس به اميد گرفتن جايزه نزد يزيد خواهد برد ولى يزيد چيزى به او نخواهد داد!(44) 
 

13 - ثعلبيه(45)

ورود امام حسين عليه‏السلام در اين منزل روز سه شنبه بيست و دوم ذى الحجة الحرام بوده است(46). 
 

خبر شهادت مسلم عليه‏السلام 

عبدالله بن سليمان و منذرين بن مشمعل اسدى روايت كرده‏اند كه: چون مناسك حج را بجا آورديم هيچ هدفى جز ملحق شدن به امام حسين در راه را نداشتيم، تا از امر او اطلاع حاصل كنيم، پس بسرعت راه را طى نموده تا آنكه در منزلى به نام «زرود» بار افكنديم، ناگاه مردى از اهل كوفه در گرد و غبار راه پديدار شد و هنگامى كه حسين عليه‏السلام را ديد از راه اصلى كناره گرفت و امام هم لحظه‏اى توقف كرد گويا مى‏خواست كه او را ملاقات كند، ولى چنين نشد و امام به راه خود ادامه داد، ما با خود گفتيم كه: نزد اين مرد برويم و از حوادث كوفه پرس و جو كنيم، پس نزد او رفته و سلام كرديم او پاسخ سلام را گفت. گفتيم: از كدام قبيله هستى ؟ گفت: اسدى. 
گفتيم: ما هم اسدى هستيم، نام تو چيست ؟ گفت: بكر بن فلان(47). 
ما هم نام و كسب خود را گفتيم و پرسيديم: از كوفه چه خبر ؟ گفت: در حالى از كوفه بيرون آمدم كه مسلم بن عقيل سفير امام و هانى بن عروه را كشته بودند و ديدم كه آن دو را از پاهايشان گرفته در بازار مى‏كشيدند.
پس به اتفاق او روى به امام حسين عليه‏السلام آورديم و همراه آن حضرت ركاب مى‏زديم تا اينكه امام شب هنگام در منزل «ثعلبيه» فرود آمد، ما به خدمت امام شرفياب شديم و سلام گفتيم و سلاممان را پاسخ گفت: عرض كرديم: يرحمك الله! ما خبرى داريم كه اگر خواهى آشكار و اگر نه پنهان به عرض برسانيم. 
امام عليه‏السلام نظرى به جانب ما و اصحاب خود كرد و گفت: من از اينان چيزى را پنهان نمى كنم. 
گفتيم: آن سوار را كه ديشب رو بسوى ما مى‏آمد، ديديد ؟ فرمود: آرى. 
گفتيم: او مردى است از قبيله ما (اسدى) صاحب رآى و راستگو و خردمند، مى‏گفت كه: مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را كشته بودند و به چشم خود ديدم كه آنان را از پاهايشان در بازار مى‏كشيدند! حضرت فرمود: انا لله و انا اليه راجعون، رحمة الله عليهما، و چند بار اين كلام را تكرار كرد. بعد عرض كرديم: تو را بخدا با اهل بيت خود از همين مكان باز گرد كه در كوفه يار و ياورى ندارى، مى‏ترسيم كه مردم كوفه به دشمنى تو برخيزند. 
آن حضرت به فرزندان عقيل نگاهى كرد و پرسيد: اكنون كه مسلم كشته شده است نظر شما چيست ؟ گفتند: بخدا سوگند كه ما باز نمى گرديم مگر آنكه انتقام او را بگيريم يا ما نيز به فيض شهادت برسيم. 
امام عليه‏السلام روى به جانب ما كرد و فرمود: بعد از اينها خيرى در زندگانى دينا نيست(48) ؛ پس چون دانستيم كه آن حضرت عزم رفتن دارد، گفتيم: از خداوند براى تو طلب خير مى‏كنيم. فرمود: رحمكما الله! 
سپس ياران امام عرض كردند: بخدا سوگند كه موقعيت شما در كوفه با مسلم فرق مى‏كند، اگر به كوفه برويد مردم بسوى شما بيشتر خواهند شتافت و امام سكوت كرد و سخنى نفرمود(49). 
و برخى نوشته‏اند: چون خبر شهادت مسلم بن عقيل به امام رسيد، گروهى از همراهان حضرت كه به طمع مال و مقام دنيا با امام بودند، از آن حضرت جدا گشته و او را تنها گذاردند و فقط اهل بيت و چند تن از اصحاب باقى ماندند(50). و نيز برخى نوشته‏اند: امام عليه‏السلام پس از شنيدن خبر شهادت مسلم بن عقيل فرمود: خدا مسلم را رحمت كند كه بسوى رحمت الهى و بهشت و رضوان خدا شتافت، او مسئوليتى را كه بر عهده داشت به نيكى انجام داد ولى هنوز مسئوليت ما باقى است (51).(52) 
مردى در «ثعلبيه» نزد امام حسين عليه‏السلام آمد و در مورد اين آيه كريمه سؤال نمود (يوم ندعوا كل اناس بامامهم)(53) امام فرمود: يعنى پيشوا و امامى كه مردم را به راه راست هدايت كند و مردم هم او را اجابت كنند، و امامى كه مردم را به گمراهى و ضلالت دعوت كند و مردم نيز به دعوت او پاسخ مثبت دهند؛ گروه اول در بهشت و گروه دوم در آتش خواهند بود، و اين قول خداى متعال است كه «فريق فى الحنة و فريق فى السعير)(54).(55) 
و نيز در همين مكان مردى از اهل كوفه خدمت امام عليه‏السلام آمد و آن حضرت به او گفت: بخدا سوگند كه اگر تو را در مدينه ملاقات مى‏كردم اثر جبرئيل (56) را در خانه خود و نزول او را براى وحى به جدم به تو نشان مى‏دادم، اى برادر كوفى! عموم مردم دانش را از ما برگرفتند و از سرچشمه علم خاندان ما سيراب شدند، آيا آنها مى‏دانند و ما نمى دانيم ؟ اين غير ممكن است(57). 
شخصى از اهل «ثعلبيه» به نام بجير حديث كرده است كه: امام حسين بر ما در «ثعلبيه» گذشت و من طفل خردسالى بودم، برادرم به امام عليه‏السلام گفت: اى پسر دختر رسول خدا! مردان كمى را در كنار شما مى‏بينم! امام عليه‏السلام با تازيانه‏اش به خورچينى كه نزد مردى بود، اشاره كرد و فرمود: اين پر از نامه‏هاى مردم كوفه است !(58) ابوهرة ازدى 
او كه از اهالى كوفه است هنگام صبح در «ثعلبيه» خدمت امام عليه‏السلام شرفياب شد و عرض كرد: يابن رسول الله! چه كسى شما را از حرم خدا و حرم رسول خدا به اينجا كشانده است ؟! 
امام حسين عليه‏السلام فرمود: اى اباهرة! بنى اميه اموال ما را گرفتند و حرمت ما را شكستند و من صبر كردم، و حال در طلب خون من هستند كه از حرم امن الهى بيرون آمدم، بخدا سوگند كه اين گروه ظالم و طاغى مرا خواهند كشت، و خداوند لباس ذلت بر ايشان پوشانيده و شمشير بران را براى قتلشان فراهم خواهند كرد، و كسى را بر آنها مسلط خواهد نمود كه آنها را خوار گرداند تا از قوم سبا ذليلتر و پريشان احوال‏تر گردند، كه زنى بر آنها حكومت راند و بر اموال و خون آنها رحم نكرد(59). 
 

دختر مسلم بن عقيل 

دختر سيزده ساله مسلم بن عقيل در كنار دختران حسين عليه‏السلام زندگى مى‏كرد و شب و روز با ايشان مصاحبت داشت، و چون امام حسين خبر شهادت مسلم را شنيد، به سراپرده خويش رفت و دختر مسلم را صدا كرد و با او ملاطفت و مهربانى بسيار ورزيد، آن دختر عرض كرد: يا بن رسول الله! با من همانند بى پدران و يتيمان رفتار مى‏كنى! مگر پدرم شهيد شده است ؟! امام عليه‏السلام گريست و فرمود: اندوهگين مباش، اگر مسلم نيست من پدر تو خواهم بود؛ و خواهرم، مادر تو ؛ و دخترانم، خواهران تو؛ و پسرانم در حكم برادران تو. 
دختر مسلم فرياد بر آورد و گريست، پسران مسلم نيز گريستند، و اهل بيت در اين مصيبت با آنها همراهى كردند و به سوگوارى پرداختند، و امام حسين عليه‏السلام از شهادت مسلم بشدت آزرده خاطر گشت(60). 
 

اسلام آوردن نصرانى 

در بعضى از مقاتل ذكر شده كه چون امام عليه‏السلام به «ثعلبيه» رسيد، مردى نصرانى بهراه مادرش نزد آن حضرت آمدند و اسلام آوردند و همراه او رهسپار كربلا شدند(61). 
 

14 - زباله(62)

امام عليه‏السلام بهمراه كاروان خود صبح روز چهارشنبه از «ثعلبيه» حركت كردند(63) ، و در همان روز به منزل زباله رسيدند.
بعضى گفته‏اند: در اين منزل، خبر شهادت عبدالله بن يقطر و مسلم بن عقيل و هانى بن عروه رسيد و آن حضرت آن خبر را براى اصحاب بيان كرد و فرمود: خبر ناگوار و جانسوزى به ما رسيده و آن اينكه مسلم بن عقيل و هانى بن عروه و عبدالله بن يقطر به شهادت رسيده‏اند، و شيعيان كوفه ما را بى يار و ياور گذاشته‏اند، هر كس از شما خواهد، مى‏تواند باز گردد و بر او ملامتى نيست چرا كه تعهدى نداشته است. 
همراهان بيوفاى امام عليه‏السلام از گرد او پراكنده شدند و از راست و چپ راه بيابان را پيش گرفتند و تنها همان كسانى كه از مدينه همراه امام عليه‏السلام بودند با تعداد كمى از مردان ديگر كه در راه به امام ملحق شده بودند باقى ماندند. 
امام عليه‏السلام اين كار را براى آن كرد كه گروهى از اعراب مى‏پنداشتند كه عازم شهرى مى‏شوند كه مردم آن شهر تحت فرمان امامند، و امام عليه‏السلام مى‏خواست كه همراهانش آگاهانه در اين مسير گام بردارند و بدانند كه با چه مشكلاتى مواجه خواهند شد(64). 
 

پيك كوفه 

چون امام عليه‏السلام به «زباله» رسيد. فرستاده محمد بن اشعث و عمر بن سعد را ملاقات نمود و آن نامه‏اى را كه مسلم بعنوان وصيت از ايشان خواسته بود كه بنويسند و براى امام ببرند و شرح آن گذشت، تقديم امام كرد، امام عليه‏السلام نامه را خواند و صحت خبر شهادت مسلم و هانى را تأييد شده ديد، سخت آزرده خاطر شد و اين رنجش وقتى شدت پيدا كرد كه قاصد خبر قتل قيس بن مسهر را نيز به اطلاع امام رساند(65). 
 

عبدالله بن يقطر

امام حسين عليه‏السلام برادر رضاعى خود عبدالله بن يقطر(66) را بسوى مسلم - قبل از اطلاع از شهادت او - فرستاد، كه بدست حصين بن تميم گرفتار و به نزد عبيدالله بن زياد برده شده و او فرمان داد كه عبدالله بن يقطر را به بالاى قصر دارالاماره برده تا در منظر عام، حسين و پدرش را لعنت كند! هنگامى كه ابن يقطر، بالاى قصر رفت خطاب به مردم گفت: اى مردم! من فرستاه حسين فرزند دختر رسول خداى شما هستم، به يارى او بشتابيد و بر پسر مرجانه لعنة الله عليه بشوريد. 
عبيدالله چون چنين ديد فرمان داد تا او را از بالاى قصر به زير انداختند و در حال جان دادن بود كه مردى آمد و او را به قتل رساند، به او گفتند: واى بر تو! چرا چنين نمودى ؟! گفت:مى‏خواستم او را راحت كنم(67). 
اكثر نويسندگان، خبر شهادت عبدالله بن يقطر و قيس بن مسهر صيداوى - فرستادگان امام به كوفه - را در منزل زباله ذكر كرده‏اند، و بعضى در منازل ديگر يا بعد از ملاقات با حربن يزيد رياحى نقل كرده‏اند، ولى قول صحيح همان منزل زباله مى‏باشد، البته ممكن است كه خبر شهادت آنها در منازل ديگر نيز به امام داده شده باشد(68).(69) 
 

15 - القاع (70)

روز پنجشنبه بيست و چهارم ذيحجه بود كه امام عليه‏السلام وارد منزل «القاع» شدند(71). 
طبرى از ابو مخنف نقل كرده و او از لوزان كه از قبيله بنى عكرمه است روايت نموده كه: يكى از خويشان او - كه شايد نامش عمرو بن لوزان(72) باشد - از امام حسين عليه‏السلام سؤال كرد: عزم كجا داريد؟
امام عليه‏السلام فرمود: عازم كوفه هستم. 
آن مرد به اما گفت: تو را بخدا سوگند كه از اين راه باز گرد زيرا تو به استقبال نيزه‏ها و شمشيرها مى‏روى، اگر كسانى كه نامه و پيك نزد شما فرستاده‏اند، هزينه اين جنگ را بر عهدد مى‏گيرند و مقدمات كار را از هر جهت براى شما فراهم مي اورند، به نزد آنها برو، كه اين عزم پسنديده‏اى است، ولى آنگونه كه شما بيان كرديد من مصلحت شما را در رفتن بسوى مردم كوفه نمى بينم. 
امام عليه‏السلام فرمود: اى بنده خدا! آنچه را كه تو گفتى بر من پوشيده نيست و رأى همان است كه تو ديده‏اى ولى بر مقدرات الهى كسى غالب نخواهد شد(73). 
 

16 - عقبة البطن(74) 

روز جمعه بيست و پنجم ذى الحجة الحرام، امام حسين عليه‏السلام به اين موضع رسيده است(75). 
ابن عبدربه از امام صادق عليه‏السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: چون حسين بن على عليه‏السلام از «عقبة البطن» بالا رفت به ياران خود فرمود: نمى بينم خود را جز اينكه كشته خواهم شد. 
اصحاب گفتند: يا ابا عبدالله! علت چيست ؟! فرمود: به سبب آنچه كه در خواب ديدم. اصحاب از خواب امام پرسش كردند. فرمود: در خواب ديدم سگانى به من يورش مى‏برند كه در ميان آنها سگى دو رنگ بود كه از همه درنده‏تر به نظر مى‏رسيد(76). 
طلحة بن زيد از امام صادق عليه‏السلام روايت كرده كه امام حسين عليه‏السلام فرمود: سوگند به خدايى كه جانم بدست اوست، حكومت بنى اميه براى آنها گوارا نخواهد شد مگر اينكه مرا بكشند، و اينها قاتل من خواهند بود(77). 
 

17 - شراف(78)

امام روز شنبه بيست و ششم ذيحجه وارد منزل «شراف» شدند(79). 
كسى كه از مكه به طرف كوفه مى‏آيد، بعد از «عقبه» به منزل ديگرى مى‏رسد به نام «واقصه»، ولى چون در «شراف»، امكانات و خصوصا آب بيشتر بوده، لذا امام عليه‏السلام در «واقصه» كه آن را «واقصة الحزون» نيز گويند، توقف نكردند و در «شراف» منزل گزيدند(80). 
ابو مخنف از عبدالله بن سليم و مردى ديگر از قبيله بنى اسد نقل كرده است كه: امام حسين عليه‏السلام در منزل «شراف» فرود آمدند، و سحر گاهان به جوانان دستور دادند كه آب زياد بردارند(81) و از اين منزل حركت كرده و صبح را تا هنگام غروب آفتاب طى طريق نمودند، گويا اما تصميم داشتند در «قرعاء» كه منزل ديگرى است از منازل حجاج، منزل كنند(82) ، و بعد از آنجا تا «مغيثه» كه آخرين منزل حجاز است، و از مغثيه تا «قادسيه» كه ابتداى عراق است، كوچ كنند(83). 
عبيدالله بن زياد چون از حركت امام حسين عليه‏السلام بسوى كوفه آگاه شد، حصين بن تميم را - كه رئيس شرطه او بود - به «قادسيه» فرستاد و او لشكرش را در فاصله «قادسيه» تا «خفان» و «قطقطانيه» تا «لعلع» و نيز از «واقصه» تا راه شام و راه بصره مستقر كرد تا راهها را دقيقا زير نظر بگيرند بطورى كه اگر كسى از آن محدوده خارج و يا پا در آن محدوده بگذارد، اطلاع يابند. 
امام عليه‏السلام بسوى عراق مى‏آمد تا اينكه گروهى از اعراب را در راه ملاقات كرد و از آنها سؤال فرمود، گفتند: ما چيزى جز اين نمى دانيم كه ما نمى توانيم وارد و خارج شويم. امام عليه‏السلام در همان مسير، ادامه راه دادند. 
گفته‏اند كه: حصين بن تميم با چهار هزار نفر مرد نظامى به منطقه اعزام شده بود كه از جمله آنها حر بن يزيد رياحى بود كه نزديك به هزار نفر همراهش بودند. 
و در روايت ديگرى آمده است كه: حر بن يزيد رياحى به همراه هزار سواره از كوفه جدا گانه به منطقه اعزام شده بود. ابو مخنف از آن د و مرد اسدى نقل كرده است: در ميانه راه هنگام ظهر ناگهان مردى فرياد زد: الله اكبر! امام حسين عليه‏السلام نيز تكبير گفت و فرمود: براى چه تكبير گفتى ؟ آن مرد گفت: درخت خرما در اين مكان مشاهده مى‏كنم! آن دو مرد اسدى گفتند: در اين مكان درخت خرمايى وجود ندارد! 
امام عليه‏السلام به آنها فرمود: شما چه مى‏پنداريد؟ گفتند: اينها طلايه داران لشكر دشمن و گردنهاى اسبان آنهاست.
امام عليه‏السلام فرمود: من نيز آنها را مى‏بينم پس امام عليه‏السلام فرمود: آيا در اين منطقه پناهگاهى وجود دارد كه ما بدانجا رويم و اين پناهگاه در پشت سر ما قرار گيرد و دشمن در روبروى ما تا با آنها فقط از يك جانب روبرو شويم ؟ گفتند: آرى، در ناحيه چپ، منزلى است به نام «ذو حسم». 
پس امام عليه‏السلام به قسمت چپ جاده به طرف «ذو حسم» روى آورد، سپاه دشمن نيز به طرف اين منزل مى‏تاخت ولى امام عليه‏السلام و همراهان زودتر به اين منزل رسيدند. 
 

18 - ذو حسم(84) 

روز يكشنبه مطابق با بيست و هفتم از ماه ذيحجه، امام عليه‏السلام وارد اين منزل شد و دستور داد كه خيمه‏ها را در اين مكان بر پا كردند. 
حر بن يزيد با هزار سوار هنگام ظهر از گرد راه فرا رسيد و برابر امام عليه‏السلام با لشكريانش قرار گرفت(85) ، امام رو به اصحاب خود كرد و فرمود: اين گروه را سيراب كنيد و اسبابن آنان را نيز آب دهيد! 
ياران امام عليه‏السلام فرمان بردند و لشكريان دشمن حتى اسباب آنان را نيز سيراب كردند!(86) 
على بن طعان مى‏گويد: من از جمله ياران حربن يزيد بودم كه در آخرين لحظات به او پيوستم، امام چون تشنگى من و اسبم را مشاهده كرد، فرمود: «انخ الرواية» و راويه نزد ما مشگ آب را گويند، و من مراد حضرت را متوجه نشدم، سپس فرمود: شتر را بخوابان(87) ، پس من آن شتر كه مشگ آب را حمل مى‏كرد، خواباندم. امام فرمود: آب بنوش، من چون خواستم آب بنوشم، آب از دهانه مشگ مى‏ريخت و نمى توانستم به راحتى آب بياشامم. امام فرمود: دهانه مشگ را جمع كن، من نتوانستم، ناگهان امام از جاى بر خاست و دهانه مشگ را جمع كرد تا من و اسبم آب نوشيديم! (88) 
هنگام نماز ظهر فرا رسيد. اما به حجاج بن مسروق جعفى(89) دستور داد تا اذان بگويد، او اذان گفت، و چون هنگام اقامه نماز شد امام حسين عليه‏السلام در حالى كه ردائى بر دوش به پيراهنى بر تن داشت از خيمه بيرون آمد و پس از حمد و ثناى الهى فرمود: اى مردم! با معذرت به پيشگاه پرودگار شما، من بسوى شما نيامدم تا اينكه نامه‏هاى شما به من رسيد و فرستادگان شما نزد من آمدند و از من خواستند كه به نزد شما آيم و گفتيد كه ما امام ندايم، باشد كه بوسليه من خدا شما را هدايت كند، پس اگر بر سر عهد و پيمان خود هستيد من به شهر شما مى‏آيم و اگر آمدنم را ناخوش مى‏داريد، من باز گردم. آن گروه همچنان در سكوت معنى دار خود فرو رفته بودند، پس امام به مؤذن دستور داد كه اقامه بگويد، او اقامه نماز ظهر را گفت، و امام عليه‏السلام به حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز مى‏گزارى ؟ حر در پاسخ گفت: خير! ما به شما اقتدا خواهيم كرد! 
پس امام حسين عليه‏السلام نماز ظهر را خواند و به جايگاه خود باز گشت، و حر بن يزيد به خيمه‏اى كه برايش افراشته بودند وارد شد. 
در آن آفتاب سوزان، هر سوارى لجام اسب خود را گرفته و در سايه آن به زمين نشست تا هنگام عصر شد و امام دستور داد كه اعلان نماز عصر نمودند و نماز عصر را بجاى آورد و روى به مردم كرده و پس از حمد ثناى الهى فرمود: اى مردم! اگر تقوى را پيشه سازيد و حق را براى كسانى كه اهليت آن را دارند بشناسيد، خدا را خشنود مى‏سازيد، ما اهل بيت سزوارتر به ولايت بر شما هستيم از مدعيانى كه ادعاى حقى را مى‏كنند كه مربوط به آنها نيست و رفتارشان با شما بر اساس عدالت نيست و در حق شما جفا روا مى‏دارند، اگر شما براى ما چنين حقى را قائل نيستيد و تمايلى به اطاعت از ما نداريد و نامه‏هاى شما با گفتارتان و آرائتان يكى نيست، من از همين جا باز خواهم گشت. حر بن يزيد گفت: من از اين نامه هايى كه شما فرموديد، اطلاعى ندارم! 
امام حسين عليه‏السلام به عقبة بن سمعان(90) فرمود: آن دو خورجين كه نامه‏هاى اهل كوفه در آن است بياور. 
عقبه آن دو خورجين را كه پر از نامه بود آورد و نامه‏ها را بيرون آورده و نزد حر گذاشت. حر گفت: ما از جمله نويسندگان نامه‏ها نبوديم، و ما مأموريت داريم به محض روبرو شدن، شما را به نزد عبيدالله بن زياد ببريم. 
امام حسين عليه‏السلام فرمود: مرگ به تو از اين پيشنهاد، نزديكتر است (91) . سپس به يارانش فرمود: برخيزيد و سوار شويد، پس آنها سوار شدند و اهل بيت نيز سوار گشتند، پس امام به همراهانش فرمود: باز گرديد! و چون خواستند باز گردند، حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين عليه‏السلام به حر فرمود: مادرت به سوگت بگريد! چه مى‏خواهى ؟ 
حر گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخنى مى‏گفت در نمى گذشتم! ولى بخدا سوگند كه نمى توانم نام مادر شما را جز به نيكى ببرم(92). امام عليه‏السلام باز فرمود: چه مى‏خواهى ؟ حر گفت: شما را بايد نزد عبيدالله بن زياد ببرم! امام فرمود: بخدا سوگند به دنبال تو نخواهم آمد. حر گفت: بخدا سوگند هرگز شما را رها نكنم. و تا سه مرتبه اين سخنان رد و بدل گرديد. 
حر گفت: من مأمور به جنگ با شما نيستم ولى مأمورم از شما جدا نگردم تا شما را به كوفه برم، پس اگر شما از 
آمدن خوددارى مى‏كنيد راهى را انتخاب كنيد كه به كوفه ختم نشود و به مدينه هم پايان نيابد، تا من نامه‏اى براى عبيدالله بنويسم و شما هم در صورت تمايل نامه‏اى به يزيد بنويسيد! تا شايد اين امر به عافيت و صلح منتهى گردد و در پيش من اين بهتر است از آنكه به جنگ و ستيز به شما آلوده شوم. 
امام حسين عليه‏السلام از ناحيه چپ راه «عذيب» و «قادسيه» حركت كردند در حالى كه فاصله آنها تا «عذيب» سى و هشت ميل بود، و حر هم با آن حضرت حركت مى‏كرد(93). 
عتبة بن ابى العيزار گويد: امام حسين عليه‏السلام در «ذو حسم» ايستاد و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر پيامبر فرمود: 
انه قد نزل من الامر ما قد ترون و ان الدنيا قد تغيرت و تنكرت و ادبر معروفها و استمرت جدا(94) فلم يبق منها الا صبابة كحصبابه الاناء و خسيس عيش كالمرعى الوبيل، الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه، ليرغب المؤمن فى لقاء الله محقا فانى لا ارى الموت شهادة و لا الحياة مع الظالمين الا برما(95). 
آنچه را كه روى داد و پيش آمده است مى‏بينيد، و دنيا دگرگون شد، آنچه نيكو بود از آن روى گردانده و از آن نمانده است مگر ته مانده‏اى همانند آن آب كه در ته ظرفى بماند و آن را دور ريزند؛ و زندگى پست و ناچيز است مثل چرا گاه ناگوار، مگر نمى بينيد كه به حق عمل نمى شود و از باطل پرهيز نمى كنند، مؤمن بايد حق طلب و مايل به لقاى پرودگار باشد؛ مرگ را من جز شهادت نمى يابم و زندگانى با ستمگران را غير از ننگ و خفت نمى دانم. پس از ايراد خطبه فوق كه در غايت فصاحت است، زهير بپاخاست و روى به ياران كرد و گفت: شما مى‏گوييد يا من بگويم ؟ گفتند: تو سخن آغاز كن. 
پس زهير خدا را حمد و ثنا گفت و به امام عرض كرد: يا بن رسول الله! ما فراز و بلندى كه در گفتار شما بود، شنيديم ؛ اى پسر رسول خدا! بخدا سوگند كه اگر ما مى‏توانستيم براى هميشه در اين دنيا زندگى كنيم و تمام دنيا و امكانات آن را در اختيار داشتيم، باز هم شمشير زدن در ركاب تو را انتخاب مى‏كرديم. 
امام عليه‏السلام در حق او دعا كرد و او را پاسخى نيكو داد(96). 
حر بن يزيد رياحى پيوسته همراه امام حسين عليه‏السلام ركاب مى‏زد و هنگامى كه مجال مى‏يافت به امام عرض مى‏كرد: از براى خدا حرمت جان خويش را پاس دار كه من بر اين باورم كه اگر گرم ستيز شوى، كشته گردى. 
امام عليه‏السلام فرمود: مرا از مرگ مى‏ترسانى ؟ آيا اگر مرا بكشيد، ديگر مرگ گريبان شما را نمى گيرد ؟ من همان را مى‏گويم كه آن مرد از قبيله اوس با پسر عم خود گفت هنگامى كه مى‏خواست رسول خدا را يارى كند: 
سامضى و ما بالموت عار على الفتى 
اذا ماترى حقا و جاهد مسلما 
و واسى الرجال الصالحين بنفسه 
و فارق مثبورا و خالف مجرما 
فان عشت لم اندم و ان مت لم الم 
كفى بك ذلا ان تعيش و ترغما(97)
چون حر اين اشعار را از امام شنيد، كناره گرفت و با همراهان خود با فاصله كمى از امام، مسير ديگرى را انتخاب كرد(98). 
 

19 - البيضة(99) 

امام حسين عليه‏السلام در اين منزل اصحاب حر بن يزيد را مخاطب قرار داد، و بعد از حمد و ثناى الهى گفت: ايها الناس! ان رسول الله قال: من رأى سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ناكثا عهده مخالفا لسنة رسول الله يعمل فى عباد الله بالاثم و العدو ان فلم يغير عليه بفعل و لا قول، كان حقا على الله ان يدخله مدخله، الا و ان هولاء قد لزموا طاعة الشيطان و تركوا طاعة الرحمن و اظهروا الفساد و عطلوا الحدود و استاثروا بالفى‏ء و احلوا حرام الله و حرموا حلاله و انا احق ممن غير، و قد اتتنى كتبكم و قدمت على رسلكم ببيعتكم انكم لا تسلمونى و لا تخذلونى، فان اتممتم على بيعتكم تصيبوا رشدكم، فانا الحسين بن على و ابن فاطمة بنت رسول الله نفسى مع انفسكم و اهلى مع اهليكم ولكم فى اسوة، و ان لم تفعلوا و نقضتم عهدكم و خلعتم بيعتى من اعناقكم فلعمرى ما هى لكم بنكر لقد فعلتموها بابى و اخى و ابن عمى مسلم، فالمغرور من اغتر بكم فحظكم اخطاتم و نصيبكم ضيعتم و من نكث فانما ينكث على نفسه و سيغنى الله عنكم و السلام عليكم و رحمه الله و بركاته(100). 
اى مردم! رسول خدا فرمود: هر كس سلطان ستم پيشه‏اى را كه محرمات الهى را حلال و پيمان خداوندى را شكسته و با سنت من مخالفت كرده و ستم بر بندگان خدا روا داشته باشد، تأييد كند و به انكار او برنخيزد، جايگاهش آتش و عذاب الهى باشد. بنى اميه به فرمان شيطان از اطاعت خدا سرپيچى نموده و فساد كردند، حدود خدا را حرام كردند، و من سزوارترين مردم هستم به نهى كردن و بازداشتن آنها از اينگونه اعمال زشت و نكوهيده. شما به من نامه نوشتيد و فرستادگان خود را نزد من فرستاديد و گفتيد كه با من بيعت كرده‏ايد و مرا در اين قيام تنها نمى گذاريد! اكنون اگر بر بيعت و پيمان خود پايداريد كه راه صواب هم همين است من كه حسين پسر على و فرزند فاطمه دختر رسول خدا (صلوات الله عليهم) هستم، با شمايم و خاندان من با خاندان شما خواهد بود، و من پيشوائى شما را مى‏پذيرم، و اگر چنين نكنيد و بر عهد خود استوار نباشيد و پيمانى را كه بسته‏ايد بشكنيد و بيعت با مرا ناديده بگيريد، بجان خودم قسم كه از شما عجيب نيست، چرا كه با پدر و برادر و پسر عمم مسلم همين گونه رفتار كرديد. هر كس فريب شما خورد، مردى نا آزموده است، شما از بخت خود رويگردان شديد و بهره خود را از دست داديد، هر كس پيمان شكند از زيان پيمان شكنان برخوردار خواهد بود و خداوند بزودى مرا از شما بى نياز خواهد كرد، و السلام عليكم رحمة الله و بركاته. 
 

20 - الرهيمة(101) 

در «رهميه» مردى از اهالى كوفه كه او را ابو هرم مى‏ناميدند به خدمت حضرت رسيد و گفت: اى پسر رسول خدا! چه عاملى شد كه از حرم جدت بيرون آمدى ؟! 
امام عليه‏السلام فرمود: اى ابا هرم! بنى اميه بى حرمتم داشتند صبورى كردم، اموالم را گرفتند تحمل نمودم، و حال به دنبال ريختن خون من هستند، لذا از حرم امن خداوندى خارج شدم و بخدا سوگند مرا خواهند كشت، و چون چنين كنند، خداوند لباس ذلت را بر اندامشان مى‏پوشاند و شمشير برنده‏اى را براى آنها مهيا مى‏كند و كسى را بر آنها مسلط كند كه آنان را به خاك مذلت بنشاند(102). 
 

21 - عذيب الهجانات(103) 

روز دوشنبه بيست و هشتم ماه ذيحجه امام عليه‏السلام بر اين منزل وارد شدند(104) كه ناگهان چهار سوار به نامهاى نافع بن هلال و مجمع بن عبدالله و عمرو بن خالد و طرماح در حالى كه اسب نافع بن هلال را - كه «كامل» نام داشت - يدك كرده بودند، از راه رسيدند، و راهنماى آنها طر ماح بن عدى بود. هنگامى كه بر امام حسين عليه‏السلام وارد شدند، حر روى بدانها كرد و گفت: اين چندتن از مردم كوفه‏اند، من آنها را باز داشت كرده و يا به كوفه بر مى‏گردانم.
امام عليه‏السلام فرمود: من اجازه چنين كارى را به تو نمى دهم، و همانطورى كه خود را از گزند تو حفظ مى‏كنم از آنان نيز محافظت خواهم كرد، زيرا اينها ياران منند همانند اصحابى كه با من از مدينه آمدند، پس اگر بر آن پيمان كه با من بستى، استوارى، آنها را رها كن، و گرنه با تو مى‏جنگم. 
حر از بازداشت آنها صرف نظر كرد. امام حسين عليه‏السلام به آنها فرمود كه: از كوفه برايم سخن بگوييد. 
مجمع بن عبدالله عايذ


تا کنون از این مطلب 513 بازدید بعمل آمده است

[ شنبه 8 آذر 1393 ] [ 5:51 ] [ نویسنده : homayoon ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی



.: Weblog Themes By SlideTheme :.