close
تبلیغات در اینترنت
غروب دلگیر

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

شهادت دختر سه ساله ابا عبدالله الحسین علیه السلام رقیه خاتون

 

 

غروب یک روز دلگیر حضرت زینب(س) داخل خرابه  نشسته بود. ظاهرا به مردمی نگاه میکرد که به تماشای خرابه نشینان آمده اند ، اما بی توجه به آنها همه ی آنچه را واقع شده بود داشت مرور می نمود ، آنروز که با جلال و جبروت همراه برادران و برادر زاده ها و محارم خود از مدینه به مکه عازم گشت و آنگاه بسوی کربلا ... آنجا که عشق و جان زینب کنارش بود و به او جان میداد ، محارم می آمدند گرد او را می گرفتند و زینب هنوز مصیبت ندیده بود ، اما دنیای بی مروت از آستین کوفیان بد سرشت و مکار بیرون شد و باغ این بانوی یگانه را خزان نمود ، داغ روی داغ ، تنهایی و غربت برادر ، اسارت و یتیم داری و پرستاری از بیمار ، تسلی مادران و زنان تنها و بی سرپرست و غمدیده  مصیبتهای واقع شده در بین راه کربلا تا کوفه و شام ، مجلس عبیدالله و یزید ، محله یهودیها ، کوچه و بازار شام ... و اکنون خرابه نشینی و ... و اینهمه بار گران و بیش از طاقت بشر را فقط دختر علی (ع)  میتواند حمل کند و حمد و ثنای الهی بجا آورد و اینگونه در فضای معنوی درونش روضه می خواند وبی اشک گریه میکرد ، آخر نباید کودکان و زنان اشکش را ببینند تا مبادا غمشان تازه و یاد عزیزان صبرشان را تمام کند و اجرای وصیت برادر ناتمام بماند،شاید این تنها فرصتی بود تا خواهر محزون سر به گریبان برد وخاطرات تلخ و جانکاه یکماه گذشته را مروری داشته باشد ، اما باز هم غمی جانکاه تر از آنچه مرور میکرد ، او را متوجه خودش ساخت .

دستانی کوچک شانه اش را نوازش میداد : عمه ! عمه !

 

جان عمه ، چیه یادگار برادر مهربانم ؟

پرسید :این کودکانی که دست به دست بابایشان دارند به کجا میروند ؟

حضرت زینب(س)فرمود: عزیزم این ها به خانه هایشان می روند. رقیه آهی کشید و با سوز خاصی که فقط از نای غریب و اسیر و یتیم  ، بر می آید پرسید: عمه! مگر ما خانه نداریم؟عمه فرمود: چرا عزیزم، خانه ما در مدینه است. تا نام مدینه را شنید، خاطرات شیرین پدر به سراغش آمد و دوباره بابا ی مهربان را بیاد آورد .

رقیه پرسید: عمه! پدرم كجاست؟ فرمود: عزیز دلم به سفر رفته. این پاسخ را بارها شنیده بود و می دانست سفر پدر باز گشت ندارد ، لکن باید به او ملحق شود ، به گوشه خرابه برگشت زانوی غم بغل گرفت و با غم و اندوه به خواب رفت. نیمه شب شده حضرت زینب(س) بعد از اینکه همه ی اطفال و زنان خوابیدند قصد استراحت داشت ،هنوز سر بر خشت خرابه نگذاشته بود که صدای ناله سه ساله بلند شد. ظاهراً در عالم رؤیا پدر را دیده. سراسیمه از خواب بیدار شد، مجدداً سراغ پدر را از عمه گرفت و بهانه جویی نمود، به گونه ای كه با صدای ناله و گریه او تمام خرابه نشینان به شیون و ناله پرداختند.خبر را به یزید رساندند، دستور داد سر بریده پدرش را برایش ببرند. رأس مطهر سید الشهدا را در میان طَبَق گذاشتند، وارد خرابه كردند و مقابل این دختر قرار دادند ندا داد عمه جان من طعام نمی خواهم  بابایم کجاست؟ همین حالا کنارم بود باهام صحبت کرد ، از سفر برگشته ،عمه من همه ی شکایتها را به او کردم ، عمه ، بابا آمده مرا به مدینه ببرد ، حضرت زینب (س) اشکش جاری بود ، فرمود عزیزم مقصود تو در همین طبق است !. سرپوش طبق را كنار زد، سر مطهر سید الشهدا را دید، یه نگاه به طبق كرد، یه نگاه به عمه ! ما هذا الرأس؟عمه این سر كیه جلو من گذاشتن؟ سر را برداشت و د رآغوش كشید. در حالی که هق هق او، دل اهل آسمان و زمین را کباب می نمود ،بر پیشانی و لبهای پدر بوسه زد و آه و ناله اش بلند تر شد، گفت: پدر جان چه كسی صورت شما را به خونت رنگین كرد؟ پدر جان چه كسی رگهای گردنت را بریده؟ پدر جان «مَن ذَالَّذی أَیتَمَنی علی صِغَرِ سِنِّیِ» چه كسی مرا در كودكی یتیم كرد؟ پدر جان یتیم به چه كسی پناه ببرد تا بزرگ بشود؟ پدر جان كاش خاك را بالش زیر سرم قرار می دادم، ولی محاسنت را خضاب شده به خونت نمی دیدم.

اگر دست پدر بودی به دستم

چرا من در خرابه می نشستم

اگر می بود بابای نکویم

نمی زد شمر دون سیلی به رویم

***

بابا چرا سر از خاك یک لحظه بر نداری

حق داری ای پدر جان زیرا که سر نداری

ما را رسوا کردند با ضرب تازیانه

بابا مگر تو با ما ، عزم سفر نداری

***

بیاای عمه جان کامشب زمرگ خودخبردارم

هوای دیدن رخسار زهرا را به سر دارم

خبر کن دختران شام را از بهر دیدارم

که تا ثابت کنم من هم در این عالم پدر دارم

***

من دختر سه ساله ی حسینم

در باغ دین آلاله ی حسینم

نامم به لوح عشق جاویدانست

دیباچه ی رساله ی حسینم

 دختر خردسال حسین(ع) آن قدر شیرین زبانی كرد و با سر پدر ناله نمود ،سر و آروم به سینه چسباند،دیدن لبهاش رو رو لبهای با با گذاشت ... همه خیال كردند به خواب رفته. وقتی به سراغ او آمدند، از دنیا رفته بود.

در خرابه شام دختری بخواب است      از فراق بابا قلب او کباب است

       چون بلبل افسرده       سر به زیر پر برده

                 

        وای از این مصیبت      وای از این مصیب

 

 

      محمدرضا حهان نژاد  




تا کنون از این مطلب 798 بازدید بعمل آمده است
[ جمعه 07 آذر 1393 ] [ 12:25 ] [ نویسنده : rezazaker ] | نظرات ()
مطالب متفرقه
نظر بدهید
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
این نظر توسط محمدرضا جهان نژاد در تاریخ 1393/9/10 و 8:37 دقیقه ارسال شده است

با سلام
خداوند رحمت کند مرحوم حاج حبیب نیکنام را با این نوحه یادش تازه شد
پاسخ : خداوند رحمت کند روح همه اموات را بلاخص مرحوم حاج حبیب رو که مداح آقا سید الشهدا بود ... روحش شاد




.: Weblog Themes By SlideTheme :.